روزگارنوشت

کوله بار یک زندگی

رای و هیچ
ساعت ٢:٢٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۱ امرداد ۱۳٩٥   کلمات کلیدی: کوله بار یک زندگی - رای و هیچ

ایران داشت به ایام انتخابات ریاست جمهوری نزدیک می‌شد. هر روز از طریق تلفن و شبکه‌های اجتماعی با تهران در ارتباط بودیم. هیجان ایران و ایرانی‌ها برای انتخابات به ما هم اثر کرده بود. من که همیشه سرم برای این نوع اتفاقات درد می‌کرد. ولی این انتخابات دیگر نوبرش بود. همه ما که هنوز حس ایرانی بودن رو به شکل عمیقی در خودمون حفظ کرده بودیم، دلمان می‌خواست ایران بودیم و در همه هیجانات و تبلیغات انتخاباتی، با خانواده و دوستانمان شریک می‌شدیم. نمی‌شد. اصلا فصل، فصل مرخصی نبود. یک بار دیگر وسوسه شده بودم که کار را رها کنم و به ایران برگردم. ولی باز هم عقل حسابگر نهیب می‌زد و می‌گفت: دیگه پرش رفته و کمش مونده. حیفه. یه کم دیگه صبر کن. سخت بود. شب‌گردی‌های جوانان در خیابان با تصاویر نامزدهای مورد علاقه خود و حاشیه‌های رنگارنگ آن ما را راحت نمی‌گذاشت. یعنی داشتیم تغییر ایجاد می‌کردیم و راحت می‌شدیم، اقلا کمی راحت‌تر؟ به هر حال، ما مجبور بودیم همه چیز را از راه دور دنبال کنیم. سهیلا دوست و همکار جوان ایرانی گفت: بچه‌های ایرانی دانشگاه‌های مختلف برنامه‌ریزی کردند که برای رای دادن بریم اتاوا. دارند اتوبوس می‌گیرند و تبلیغات می‌کنند. من بدون تامل گفتم. من هم هستم. یادت نره. به روز موعود نزدیک شدیم. محل حرکت اتوبوس‌ها از تورنتو، در ایستگاه مترویی بود که به من نزدیک بود. بنابراین، برای صبح زود رفتن مشکلی نداشتم. قرار و مدارمان را گذاشتیم. صبح زود، وقتی به ایستگاه مترو رسیدم گروهی از ایرانی‌های آشنا و غیرآشنا را در ایستگاه مترو دیدم و فهمیدم باید به آنها ملحق شوم. همه ما طبق یک قرار قبلی، یک کلاه سبز لبه‌دار به سر داشتیم. من یک ژاکت نازک سبز هم پوشیده بودم. چندین اتوبوس قرار بود با هم از تورنتو راه بیفتند و علاقمندان به شرکت در انتخابات ریاست جمهوری ایران را به سفارت ایران در کانادا برسانند. وقتی تعدادمان زیاد شد و همه آمدند، سوار اتوبوس‌ها شدیم و راه افتادیم. سهیلا و همسرش با هم آمده بودند. دوستان دیگری هم بودند که من به واسطه سهیلا آنها را می‌شناختم. بی‌دلیل خوشحال بودیم. در تمام راه شعر و آواز می‌خواندیم و عکس می‌گرفتیم. در عین حال، اخبار انتخابات در ایران را دنبال می‌کردیم. چند تا از همراهان، اینترنت متحرک داشتند و از طریق آن، عکس‌ها و فیلم‌های صحنه‌‌های رای‌گیری و انتخابات ایران را به بقیه نشان می‌دادند. هنوز هیچ خبری از نتایج نبود ولی همه تقریبا مطمئن بودیم که چه کسی و گروهی برنده انتخابات است. به اتاوا رسیدیم. از اتوبوس‌ها پیاده شدیم و پیاده به سمت سفارت ایران راه افتادیم. در نزدیکی سفارت، در پیاده‌روها طرفداراین مجاهدین خلق و گروهای‌های چپ، با پلاکاردهای همیشگی و تکراری‌شان در دو سوی خیابان ایستاده بودند و علیه ما شعار می‌دادند. شعارهایی با مضمون مزدور و دیکتاتور‌پسند و ... خبرنگارهایی هم در دو سو در حال تهیه خبر و مصاحبه، هم از آنهایی که می‌خواستند رای بدهند و هم از مخالفان آنها، بودند. شنیدم که یکی از مخالفان رای دادن، به خبرنگاری گفت: اینها برای وعده غذایی که از سفارت گرفته‌اند، رای می‌دهند. ما آنقدر سرخوش بودیم که حتی از این گفتگوها و شعارها عصبانی نمی‌شدیم، بلکه خنده‌مان می‌گرفت. هنوز توان شوخی و سر بسر گذاشتن داشتیم و به همدیگر می‌گفتیم: تو در ازای چقدر خودتو فروختی؟ راستشو بگو ببینم من گرونترم یا تو. صف طویل و عریضی در بیرون سفارت منتظر رای دادن بود. با دوربین موبایلم شورع به فیلم گرفتن کردم و هر چه می‌رفتم به انتهای صف نمی‌رسیدم. از کلگری، ادمونتون، ونکوور و تورنتو. از همه جا بودند. بیشتر کسانی که آمده بودند، دانشجو بودند و جوان، و اکثریت قاطع منتظران، نمادی سبزرنگ به همراه داشتند. به نوبت وارد سفارت شدیم. برخورد کارکنان سفارت با ما خیلی محترمانه بود. رای دادیم و از سفارت بیرون آمدیم. هنوز 100 متر از در سفارت دور نشده بودیم که یکی از همراهانمان با چهره مضطربی، در حالی که گوشی بزرگش که شبیه رادیو بود، در گوشش بود، شنیده‌هایش را جسته و گریخته به بقیه منتقل می‌کرد. پدرش در استانداری تهران بود و اخبار تا آن زمان نتایج انتخابات را به او می‌داد. همه ما متعجب از اخباری که او می‌داد، با نگرانی به او نگاه می‌کردیم. می‌گفت نتایج تهران را تاکنون حدود 63 درصد اعلام کرده‌اند. رای موافق به کسی که نامزد ما نبود و هیچکداممان فکر نمی‌کرد نام او در صدر قرار بگیرد. مگر می‌شد؟ اصلا چرا آنقدر زود؟ من در همه انتخابات تا آن زمان، به جز دو مورد، شرکت کرده بودم و یادم نمی‌آمد که در هیچ انتخاباتی، نتایج به آن زودی اعلام شده باشد، آن هم انتخابات ریاست جمهوری. همه شواهدی که ما در دست داشتیم، از اخبار خیابان‌های ایران قبل از انتخابات تا رنگ سبز صف طویل رای‌دهندگان جلوی در سفارت، حاکی از این نبود که ما بازنده‌ایم. بعضی‌ها دلداری دادند و گفتند: این نتایج بعضی از حو.زه‌هاست. صبر کنید احتمالا ورق برمی‌گرده. ولی دوستی که پدرش در استانداری بود، هر از چند گاهی اخباری رو اعلام می‌کرد که نسبت به قبل تغییر قابل‌ملاحظه‌ای نداشت. نتیجه این که همه دمق شدیم و بر خلاف مسیر رفت به اتاوا، که همه شاد و شنگول بودیم، در مسیر بازگشت به تورنتو مثل پلنگ صورتی خسته و وامانده، روی صندلی‌های اتوبوس ولو شده بودیم و خیره به نقطه‌ای، حتی با هم حرف هم نمی‌زدیم. با حالی نزار به تورنتو رسیدیم و من که در سرمای زمستانی و یخبندان تورنتو هم سرما نخورده بودم، در ماه ژوئن سرما خوردم و سه روز پی در پی در تخت خوابیدم. ضعیف بودم و توان پذیرش آنچه در حال رخ دادن بود را نداشتم. انگار می‌خواستم مریض باشم و به این بهانه در معرض اخبار ناراحت کننده آن روزها قرار نگیرم. از مرخصی استعلاجی برای در خانه ماندن و بیمار بودن استفاده کردم. روزهای تلخی بود و تلخی و سختی‌اش، به دلیل دوری از خانه و خانواده و دوستان و آن چه در ایران جریان داشت، به مراتب بیشتر بود. محکوم بودیم به ادامه شرایط رقت‌بار قبلی، برای 4 سال بعد. برای ما که ارتباطمان با ایران قطع نشده بود و دوست داشتیم این ارتباط کماکان برقرار باشد، این اخبار اصلا خوشایند نبود، ولی بودند کسانی که ما را به استهزا می‌گرفتند و گویی با خوشحالی، آنچه را اتفاق افتاده به رخمان می‌کشیدند و می‌گفتند: نگفتیم رای ندید. نگفتیم فایده نداره. خودتونو مسخره کردید. حالا خوب شد که رایتون رو خوردند و یه لیوان آب هم روش. اگر همه اینها با نارحتی و همدردی به ما گفته می‌شد، شاید به گونه‌ای قابل درک‌تر بود، ولی کوچکترین اثری از ناراحتی در چهره و گفتار گویندگان این جملات وجود نداشت. گویی خوشحالی‌شان بابت این بود که عذر موجه‌تری دارند برای این که بیرون از ایران بمانند و به ریش آنها که در داخل مانده‌اند بخندند و بگویند،: خوب است که ما آنجا نیستیم.


 
سرزمین آرزوهای بسیاری از مردم دنیا (2)
ساعت ٤:٠٩ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٦ تیر ۱۳٩٥   کلمات کلیدی: کوله بار یک زندگی - سرزمین آرزوهای بسیاری از مردم

با شروع کلاس‌ها، کمی از فکر مارک فارغ شدم. یکی از مربیان، مرا به واسطه یکی از دوستان حرفه‌ای مشترک ایرانی می‌شناخت. خودش در اظهار آشنایی پیشقدم شد. او مردی جوان و خوشرو و یک امریکایی اسپانیایی‌الاصل بود. از این که زمینه مشترکی برای صحبت با یک نفر پیدا کردم، خوشحال شدم. مطالب آموزشی برای من سخت نبود و ظاهرا شاگر زرنگ کلاس بودم، تنها به این دلیل که مفاهیم تخصصی مرتبط را بیشتر می‌دانستم و قبلا هم با آن نرم‌افزار کار کرده بودم. برای همین به نظرم سطح کلاس پایین بود و حوصله‌ام سر می رفت. با این حال مثل یک دانش‌آموز خوب گوش می‌دادم و می‌نوشتم که در حین انجام پروژه در شرکت دچار مشکل نشوم. بر خلاف همه دوران تحصیل و همه آموزش‌هایی که دیده بودم، بیشتر از همه هم سوال می‌کردم.

هر روز کلاس‌ها، در چهار جلسه برگزار می‌شد. ناهار با خودمان بود. من از فرصت استفاده می‌کردم. خیابان‌های اطراف موسسه را دور می‌زدم و جایی می‌نشستم و چیزی می‌خوردم. همکلاسی‌هایم اهل معاشرت و خوش و بش نبودند. از چشم‌بادامی‌ها و شرقی‌ها تا سیاهپوست‌ها و سفیدپوست‌ها، همه مثل هم بودند و انگار از این جعبه سیاه که باید محتویاتش را کشف می‌کردند، حسابی ترسیده بودند. حتی یک روز که به پیشنهاد من، با آن دختر سیاهپوست برای ناهار به یکی از ساندویچی‌های اطراف رفتیم، پشیمان شدم چون سعیم برای دوستی به جایی نرسید. از امریکایی‌ها بیشتر انتظار داشتم. البته در پیاده‌روی‌هایم در پیرامون هتل و در خود هتل، با چند نفری برخورد داشتم که هنگام عبور سلامی کرده بودند. از همان روز اول، همان مربی آشنا به من پیشنهاد داد که صبح‌ها دنبالم بیاید و عصرها مرا برساند، چون مسیرش ظاهرا با من یکی بود. تنها فرد معاشرتی آن مجموعه، او بود و در آن وانفسا پیشنهادش دلگرمم کرد و از ان استقبال کردم. مسیر، عمدتا بزرگراه، که نه آزادراه بود، و شناخت چندانی را از امریکا و آن ایالت، به جز آنچه قبلا داشتم، ایجاد نکرد.

بالاخره کلاس‌ها تمام شد. روز شنبه، با نقشه و مجهزتر از قبل، از هتل بیرون رفتم. حیف بود که جایی را نبینم و برگردم. مستقیم به جایی رفتم که تمرکز نخبگان در آن مغناطیس نخبگی ایجاد کرده بود. جایی که ساختمان‌های قرمز بیشتری، از جمله برخی دانشکده‌ها و بخش‌های دانشگاه هاروارد، در آن واقع شده بود. موسسه تکنولوژی ماساچوست MIT در فاصله نه چندان دوری از هاروارد واقع شده بود که توانستم با پیاده‌روی مختصری خودم را به آن برسانم. در همه خیابان‌های آن محدوده با فواصل کم، بر سر در خیلی از ساختمان‌ها عناوین دانشکده‌ها یا آزمایشگاه‌ها و مراکز تحقیقاتی وابسته به هاروارد و برخی دیگر از دانشگاه‌های معتبر دنیا دیده می‌شد. روی تابلوی یک از ساختمان‌ها نام یک نفر ایرانی را دیدم، موسسه‌ای دانشگاهی به نام یک پروفسور ایرانی نام‌گذاری شده بود. در امتداد خیابان زیبا و ساکت جان اف کندی قدم زدم. آن روز بخشی از حیات زنده شهر را دیدم و در همان شلوغی میدان هاروارد، نوشیدنی محبوبم یعنی کارامل فراپوچینو را در استارباکس خوردم و ساعتی بعد هم در یک مغازه اغذیه فروشی اطراق کردم و حین خوردن همبرگر دوبل، به تماشای محیط و آدم‌ها مشغول شدم. تعداد زیادی از آنها دانشجو بودند و فضای دانشگاهی آن محدوده، مرا یاد دانشگاهی که در آن درس خوانده و کار کرده بودم، انداخت. هوس کردم به روشی راحت‌تر شهر را جستجو کنم. به مرکزی رفتم که بلیط‌های اتوبوس‌های جهانگردی را می‌فروخت. با این روش، شاید می‌توانستم بخش بزرگتری از آن شهر را ببینم. ایده خوبی بود چون در زمانی کوتاه توانستم محدوده بزرگتری را ببینم و بالاخره شهر را بهتر و زیباتر از آنچه تا آن روز دیده بودم، یافتم. در خاتمه، یک کوله‌پشتی با فضای مناسب برای لپ تاپ هم خریدم که لپ‌تاپ جدیدم را از گزند سقوط دوباره و آسیب دیدن حفاظت کند.

روز بعد هم برای دیدن یکی از خیابان‌های زیبای بوستون، که در ضمن مرکز خرید هم بود و گالری‌ها و فروشگاه‌های زیادی در آن قرار داشت، دوباره راهی بوستون شدم. هم می‌خواستم آن خیابان را، که آدرس و توصیفش را از اینترنت پیدا کرده بودم، ببینم و هم اگر چیز مناسبی برای خرید پیدا کنم، بخرم. می‌دانستم برای خرید خیابان گرانقیمتی است ولی می‌خواستم شانس پیدا کردن لباس مناسب با قیمت در خور جیبم را امتحان کنم. خیابان زیبایی بود. در طول خیابان در هر دو طرف، ساختمان‌های قدیمی دو طبقه با پنجره‌های "بی" و همان نمای آجری قرمز، در کنار هم خیلی منظم و مرتب چیده شده بود. طبقه زیرین ساختمان‌ها به بوتیک‌های شیک و مدرن تبدیل شده بود. ترکیب زیبا و جالبی بود. دلم می‌خواست حتی بدون خرید، بیشتر در آن خیابان وقت بگذرانم و از آرامش و زیبایی توام آن لذت ببرم. بماند که آن گردش، زیاد به نفع جیبم نبود و خودم را به یکی دو قلم کالای پوسیدنی نسبتا گران (برای من) مهمان کردم. روز بعد در همان محدوده لگزینتون ماندم و در جنگل پشت هتل یک پیاده‌روی مفصل انجام دادم. در جای جای آن جنگل در پای درختان، یادواره سربازانی که در جنگ استقلال امریکا جان خود را از دست داده بودند، قرار داشت. بعد از دو ساعت پیاده‌روی تنهایی، که فرصت فکر کردن را هم به خوبی به من داده بود، در یکی از کافه رستوران‌های آن شهر کوچک، غذای مختصری خوردم.

بالاخره زمان ترک بوستون فرارسید. پروازم ساعت 7:30 صبح بود. حدود ساعت 6 در فرودگاه بودم. به من گفته شده بود باید در همان اتاقی که در فرودگاه امریکا، ورودم به آن کشور را ثبت کرده بودم، خروجم را هم ثبت کنم. مستقیم به سمت آن اتاق رفتم. در کمال ناباوریم در ان اتاق بسته و هیچ اثری از حضور موجود زنده در آن نبود. معلوم بود که هنوز کار آنها شروع نشده بود. دچار استرس شدم. زمان زیادی نداشتم. در جستجوی کسی بودم که بپرسم کی آقایان سر کارشان حاضر می‌شوند. هیچکس را پیدا‌ نکردم. تند تند راه می‌رفتم و کریدورهای مختلف در آن محدوده را جستجو می‌کردم و هر از چند گاهی هم دوباره به آن محل باز می‌گشتم که ببینم دفتر ثبت ورود و خروجی ایرانی‌های شرور باز شده است یا خیر. در همان لحظات پراسترس، یک بار دیگر با خودم عهد کردم که با شرایط موجود، دیگر به خاک امریکا پا نگذارم. برایم عجیب بود. اگر ثبت خروج برای من به عنوان یک ایرانی ضروری بود، چطور ممکن بود کسی در آن ساعت برای انجام این فرآیند آنجا حاضر نباشد. شاید فرضشان این بود که تعداد ایرانی‌هایی که در آن ساعات، قصد خروج از کشور را دارند، صفر است. شاید حدود 20 دقیقه‌ای طول کشید تا مامور محترم خیلی خونسرد و راحت کلیدش را در سوراخ قفل در چرخاند و در را باز کرد. مرا دید که سراسیمه‌ام و لبخند زد. گفتم پروازم در حال حرکت است و دیرم شده است. گفت نگران نباش می‌رسی. دلم می‌خواست واکنشی شدید نشان دهم، ولی مگر می‌شد، او امریکایی بود و من ایرانی، و من در خاک او بودم. بالاخره روی صندلی هواپیما نشستم و حقیقتا خوشحال بودم که امریکا را حتی به مقصد کانادا ترک می‌کردم.

وقتی رییسم صورت حساب هزینه‌‌های مرا در امریکا دید، خندید و گفت: پس غذا چه می‌خوردی؟ هزینه کمی کرده بودم و برای این که ثابت کنم آدم فرصت‌طلبی نیستم، بخشی از هزینه‌ها را هم خودم تقبل کرده بودم. برای من که اصولا تایید شخصیت حرفه‌ایم برایم یک مهم و ضرورت بود، در آن کشور و به عنوان مهاجر، آن هم یک مهاجر ایرانی، دغدغه اثبات این شخصیت، نمود بیشتر و شدیدتری پیدا کرده بود.


 
سرزمین آرزوهای بسیاری از مردم دنیا (1)
ساعت ٦:٠٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۱ تیر ۱۳٩٥   کلمات کلیدی: کوله بار یک زندگی - سرزمین آرزوهای بسیاری از مردم

دو سه هفته بعد از آن که از رم برگشتم، آماده سفر به امریکا شدم. مسوولیتی در یکی از پروژه‌های جدید شرکت به من محول شده بود که برای انجام آن، باید نرم‌افزار تخصصی دیگری را نیز می‌آموختم. البته تا حدی به آن اشراف داشتم و یک پروژه نیز با کمک آن در بدو ورودم به همین شرکت انجام داده بودم، ولی این پروژه جدید، مهم‌تر و بزرگتر بود. بلیط و هتل را برایم رزرو کردند. با توجه به آنکه یک آخر هفته طولانی هم در پیش بود، خواستم طوری بلیط بگیرند که آخر هفته بعد از دوره آموزشی را نیز به سفرم وصل کنم. می‌خواستم از آن برای گشت و گذار در شهری از ایالت ماساچوست در ینگه دنیای پهناور استفاده کنم. البته هزینه شب‌های اضافی اقامت را خودم بر عهده گرفتم. شاید بهتر بود از آنها می‌خواستم باقی هزینه را هم شرکت بپردازد چون در هنگام پیاده شدن از تاکسی در فرودگاه، کامپیوتر نوام از کیفم به زمین ‌افتاد و گوشه‌ای از آن کج و کوله شد.

ویزای امریکا و کارت اقامت کانادا را داشتم، ولی کماکان ایرانی بودم. کنترل پاسپورت و امور امنیتی برای ورود به خاک امریکا کشور، در داخل فرودگاه تورنتو انجام می‌شود. مامور مستقر در گیشه کنترل پاسپورت، با دیدن پاسپورت ایرانی‌ام، علاوه بر انگشت‌نگاری، مرا به سمتی غیر از آن که سایر مسافران پس از کنترل پاسپورتشان می‌رفتند، هدایت کرد. مواجهه با چنین برخورد تبعیض‌آمیزی، جلوی همه مردم و مسافران از همه جای دنیا، با وجود مدارک مستدل و قانونی برای این سفر، اصلا خوشایند نبود. ناراحت شدم ولی باید می‌رفتم. وارد یک اتاق بزرگ شدم که به دو قسمت تقسیم شده بود. حدود نیمی از اتاق دفتر کاری بود و یک مامور سیاهپوست در پشت پیشخوان بزرگ چوبی که جدا کننده دو قسمت اتاق بود، نشسته بود. قضای باقیمانده اتاق، فضای ال مانندی مخصوص مراجعه‌کنندگان و انتظار آنها بود. از حرف زدن و ظاهر دو نفر از آنها که، ظاهرا زن و شوهر و مثل من منتظر بودند، فهمیدم اصالتا پاکستانی هستند. ولی بداخلاق بودم و حوصله کنکاش و کشف بقیه را نداشتم. مدارکم را به مامور پشت پیشخوان نشان دادم. آنها را دید و فرمی برای پر کردن به من داد. در آن شرایط اصلا دلم نمی‌خواست به او لبخند بزنم و از او تشکر کنم. اگر چنین برخوردی در کشور خودم ایران با من می‌شد، داد و هوار و اعتراض شدیدم کمترین واکنشم بود. ولی باز هم تنها با لبخند نزدن و اخم کردن واکنش نشان دادم. مثل بره‌های سر به راه فرمم را پر کردم و به مامور تحویل دادم. به نظر می‌رسید که فهمیده من از این روند ناراضی هستم، چون گفت: این صرفا برای یک کنترل اداری بود. می‌توانید بروید. توجیه خوبی نبود، چرا برای همه این کنترل اداری انجام نمی‌شد. فکر کردم شاید برای همین تمرکز آنها روی برخی ملیت‌های خاص است که تروریست‌ها با ملیت‌های مختلف در سراسر دنیا به فعالیت مشغولند و فاجعه درست می‌کنند. بقیه ملیت‌ها می‌توانند راحت‌تر از دستشان دربروند. ذهن غرآلودم در آن لحظه نمی‌توانست تحلیل کند که چطور خیلی‌ها برای حفظ شان و احترامشان کشور را ترک می‌کنند، ولی هرساله خود را در معرض چنین رفتارهایی قرار ‌می‌دهند، که نوعش با من از بهترین‌هایش بود. حتی با خودم عهد کردم که دیگر، حداقل تا وقتی پاس کانادایی نگرفته‌ام پایم را به خاک امریکا نگذارم. پرواز با خط هوایی امریکن بود، پروازی کمتر از یک ساعت. طبق معمول این نوع پروازها در امریکای شمالی و اروپا، همه چیز خریدنی بود. برای کوتاه کردن زمان، یک برش پیتزا با قیمت 5 دلار و یک نوشابه خریدم.

وارد خاک امریکا شدم. تاکسی گرفتم و آدرس هتل را دادم. هتل از مرکز شهر، که البته به رسم شهرهای آن سوی دنیا مرز و حدی نداشت، دور بود، شهر کوچکی در حومه بوستون به اسم لگزینتون. هتل خوب و مناسبی بود.  اتاقی بزرگ و ترتمیز و چشم‌اندازی مناسب به سوی یک فضای سبز که بیشتر به یک جنگل شبیه بود تا یک پارک. قدم زدن در آن جنگل را در برنامه‌ام گذاشتم. از بدو ورود به اتاق اما، دلگیری ناشی از دوری از مارک و جدایی از او به شکل عجیبی خودنمایی کرد. در سال‌های اخیر اکثرا با او به سفر می‌رفتم و انواع و اقسام هتل‌ها را با او تجربه کرده بودم. بعد از سفرمان به سویس، او هم یک بار در فوریه و برای روز ولنتاین به تورنتو آمد. وقتی شب ولنتاین با او در یک رستوران ایرانی در تورنتو شام می‌خوردم، هرگز باور نمی‌کردم که دو ماه بعد از آن، با او به هم بزنم و دیگر او را نبینم. هر چه سعی کردم این تصویر ولنتاینی و عاشقانه و خاطرات سفری با او را از ذهنم دور کنم، نشد و عاقبت اشکم را سرازیر کرد. بعد از آن، دوشی گرفتم و چرخی در لابی هتل و فضای پیرامون آن زدم. اثری از آب و آبادی نبود. همان چیزی که دوست نداشتم. ظاهرا با ماندن در آن هتل فقط می‌توانستم با پیاده‌روی در آن جنگل وقتم را بگذرانم، که آن هم برای آن روز مطلوبم نبود. چیزی در کافی‌شاپ هتل خوردم و به اتاق برگشتم. شب از اتاق بیرون نرفتم و از خیر شام گذشتم. فشاری را روی قلبم حس می‌کردم و مارک و خاطراتم جلوی چشمانم رژه می‌رفت. همه اینها نمی‌گذاشت حتی سرم را با اینترنت‌گردی گرم کنم. سعی کردم زودتر بخوابم تا ازفشار سان دیدن ناخواسته این رژه رها شوم.

مخصوصا یک روز تعطیل قبل از کلاس را در برنامه‌ام گذاشته بودم که قبل از شروع کلاس‌، شهر را کشف کنم. صبح روز بعد، پس از چک کردن برنامه و مسیر ممکن سفر با حمل و نقل همگانی، با پیاده‌روی و اتوبوس و مترو خود را به مرکز شهر رساندم. با همین سفر و دیدن وضعیت مترو و اتصالات خطوط مختلف به یکدیگر و به خطوط اتوبوس، فهمیدم شهر بوستون و حومه آن، واقعا یکی از بهترین‌های امریکای شمالی در حمل و نقل همگانی است. مرکز شهر بوستون در آن ساعات نزدیک به ظهر خیلی شلوغ نبود، حداقل نه آنطور که من انتظار داشتم. در عوض، در همه خیابان‌ها، انبوهی از آن آسمانخراش‌های بتنی و شیشه‌ای دورتادور در فضا چیده شده بودند طوری که با کمی اغماض، می‌توانستی فکر کنی خارج از آن فضا، اصلا دنیایی وجود ندارد. تصویری که از بوستون در اینترنت و تصاویر آن دیده بودم، شهری با ساختمان‌های قرمز بود، چون در بنای اکثر ساختمان‌ها از آجر سه سانت قرمز استفاده شده، ولی در مرکز شهر از این ساختمان‌های قرمز آجری کمتر دیده می‌شد. در یکی از خیابان‌ها یادواره کشته‌شدگان هولوکاست، و نام و حرفه تعداد نسبتا زیادی از آنها روی یک پایه سنگی عریض حک شده بود. کمی در خیابان‌ها بدون هدف قدم زدم و خرید کردم. شنیده بودم که بهای اجناس در امریکا ارزان‌تر از کاناداست و مالیات کمتری دارد. خیلی از دوستان و آشنایان هر ساله برای خرید کالای موردنیازشان از کانادا به امریکا می‌رفتند. با خرید چند قلم جنس، البته عمدتا لباس، متوجه شدم که این شنیده‌ها حقیقت دارد. خریدهای من با وجود کیفیت خوب و نام‌های معتبر، از قیمت اجناس نسبتا مشابه در کانادا به مراتب ارزان‌تر بود. به همین دلیل، خرید بیشتر را در برنامه سفرم گذاشتم. با وجود این که اولین سفرم به امریکا و آن شهر، با همه توصیف‌ها و تعاریف آن، به عنوان قدیمی‌ترین و اساسی‌ترین شهر در تاریخ امریکا بود و علی‌رغم علاقه‌ام به شهرهای قدیمی و تاریخچه شهرها، به اندازه همیشه از این گشت و گذار لذت نمی‌بردم. می‌گشتم فقط برای این که به خودم ثابت کنم سفرم را بی‌دلیل طولانی نکرده‌ام و همینطور شهر را دیده‌ام. نسبتا زود با همان مترو و اتوبوس‌ها به هتل برگشتم. مارک همه جا و هر لحظه با من و در فکرم بود و نمی‌گذاشت از سفر به اندازه کافی لذت ببرم. انتظارش را نداشتم. خودم را با اینترنت و کتاب سرگرم کردم ولی این هم طول نکشید. چراغ و کامپیوتر را خاموش کردم و از خیر کتاب هم گذشتم. ترجیح دادم بدون دغدغه در ذهنم با خیالات و خاطراتم مشغول باشم تا خوابم ببرد.


 
سومین بار
ساعت ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۱ تیر ۱۳٩٥   کلمات کلیدی: کوله بار یک زندگی - سومین بار

رم از جهاتی با پاریس مشابهت داشت. جای جای آن چیزی برای دیدن داشت. پیاده‌روی در آن شهر، به اندازه دیدن جاذبه‌های ویژه‌اش لذتبخش بود. علاوه بر همه این‌ها، شلوغی و رفتار گرم ایتالیایی‌ها بود که مرا به یاد ایران و ایرانی‌ها می‌انداخت و با توجه به این که حدود یک سال بود ایران را ندیده بودم، احساس خوب و آشنایی در من ایجاد می‌کرد. در تورنتو آنقدر محتاط و با فاصله از همه آدم‌ها حرکت می‌کردیم که مبادا تنه‌مان به دیگری بخورد، اگر چنین می‌شد، معذرت‌خواهی و شرمندگی اجتناب‌ناپذیر بود. ناگفته نماند که به دلیل تراکم پایین جمعیتی و فضاهای باز و گسترده این شهر، این حفظ فاصله امکان‌پذیر بود. در رم، به ویژه در محدوده مرکزی و توریستی شهر، انبوه آدم‌ها اصلا اجازه نمی‌داد که حداقل فاصله خود را با دیگران حفظ کنند. در رم، تنه زدن آدم‌ها به همدیگر امری اجتناب‌ناپذیر بود. خوشی دیگر من این بود که آنقدر این تنه زدن‌ها عادی بود که هیچکس به خودش زحمت عذرخواهی نمی‌داد و کسی هم به دلیل عدم عذرخواهی طرف مقابل اخم نمی‌کرد. نمی‌شد، چون در این صورت باید مدام آدم‌ها با یکدیگر حرف می‌زدند و از هم عذر می‌خواستند. یکی دیگر از جاذبه‌های رم برای من این بود که آدم‌ها به هم نگاه می‌کردند و چشم در چشم لبخند می‌زدند و سلام می‌کردند. چیزی که در تورنتو کمتر دیده بودم و حتی در متروی شلوغ، در ساعت اوج صبح یا عصر، نگاه‌ها از هم فرار می‌کرد، گویی همه مسابقه نگاه نکردن به دیگران گذاشته بودند. شاید اگر سفرم از تهران به رم بود، اینها را کمتر حس می‌کردم و حتی شلوغی‌ها برایم ناخوشایند بود. ولی من از تورنتو رفته بودم. همه این‌ها بعد از مدتی تنهایی و ضرورت حفظ قاصله معین و استاندارد از آدم‌ها در همه محیط‌های همگانی، به نظرم نشانه‌هایی مثبت و انسانی بود.

سفر تمام شد و من کماکان دلخور بودم و تصمیم داشتم رابطه‌ام را برای چندمین بار به هم بزنم. شاید خیلی مسخره به نظر بیاید. هر بار که این تصمیم را گرفتم، بسیار جدی بودم، می‌خواستم ولی نمی‌شد. در فرودگاه برای این که تنش و اضطراب همیشگی مارک را هنگام رفتن نبینم و بیشتر از دست او عصبی نشوم، خیلی زود با او خداحافظی کردم. همیشه در هنگام رفتن به فرودگاه آنقدر اضطراب داشت و دستپاچه می‌شد که ناخودآگاه احساس می‌کردم از من فرار می‌کند. بعد از گذر از دروازه‌های امنیتی جور و واجور، چون می‌دانستم پرواز مارک هنوز نرفته، به سالن او رفتم و یک بار دیگر با او خداحافظی کردم. با خود گفتم برای آخرین بار است. او مثل همیشه خندید و بغلم کرد و اظهار عشق کرد و با بوسه‌ای طولانی با من خداحافظی کرد. آنجا گیت مخصوص پروازش بود و استرسش خیلی کمتر شده بود. به او نگفتم چه تصمیمی دارم. در گیت پرواز به بلژیک متوجه شدم که ظاهرا تنش و عجله مارک، عادت یا فرهنگی همگانی در بلژیکی‌هاست. با آن که نیم ساعتی به باز شدن گیت مانده بود، همه در صفی نه چندان مرتب، جلوی در خروجی به سمت پرواز ایستاده بودند. او و سایر بلژیکی‌ها را ترک کردم و به سمت کانادایی‌ها و محوطه مخصوص پرواز با خط هوایی کانادا رفتم.

در ردیف سه‌تایی صندلی کنار پنجره در هواپیما، با فاصله یک صندلی از من، یک خانم نسبتا جوان، با موهای تیره و صورتی نه چندان روشن و سفید، نشسته بود که بر خلاف انتظارم از کانادایی‌ها، خودش سر صحبت را با من باز کرد. من هم کم کم از فکر مارک درآمدم و با او معاشرت کردم. تند تند حرف می‌زد و بعضی جاها زیاد منتظر جواب نمی‌شد. گفت که در مونترال به دنیا آمده و بزرگ شده و دانشگاه رفته است ولی از ناحیه پدر و مادر ایتالیایی است، از مهاچران اروپایی جنگ جهانی دوم. با یک ایتالیایی ازدواج کرده و بعد از ازدواجش به رم رفته و در آنجا زندگی می‌کند. سوال مشخصش از من، بعد از این که فهمید مهاجری از منطقه نسبتا گرم خاورمیانه هستم، این بود که با سرمای کانادا چه می‌کنی؟ گفتم دارم عادت می‌کنم ولی خیلی راحت نیست. خودش از مونترال و  سرمای سخت و وحشتناکش حرف زد و گفت هنوز نمی‌دانم جطور در آن سرمای وحشتناک به مدرسه و دانشگاه رفتم. سه تا خواهر بودند که غیر از خودش، یکی از آنها در انگلیس بود و دیگری در اسپانیا. سالی چند بار برای دیدن پدر و مادرشان به کانادا می‌آیند ولی ترجیح می‌دهند مادر و پدرشان را به جایی نزدیک خودشان منتقل کنند که راحت‌تر بتوانند آنها را ببینند. این گفتگوها سر ما را گرم کرده بود و البته برای من که بودن در کانادا دیگر چنگی به دلم نمی‌زد و بیشتر حکم سربازی داست، دلنشین بود. در آسمان تورنتو، سرگردانی هواپیمایمان در آسمان نگذاشت که به گفتگوی خوبمان ادامه دهیم. هواپیما حدود نیم ساعت در آسمان دور می‌زد و فرود نمی‌آمد. مسیر دور زدن هواپیما را روی مونیتور بزرگ جلوی هواپیما ‌می‌دیدم. دوایری درهم و خط خطی. احساس تهوع داشتم و سرگیچه‌ام با هر دور اضافی بیشتر می‌شد. پرواز تا حدی کشدار و ناآرام شد که برای اولین بار در هواپیما از کیسه مخصوص حالت تهوع استفاده کردم.  این آخر بد برای سفر هم، گویی نشانه‌ای بود و عزم مرا در تمام کردن رابطه با مارک جزم‌تر کرد.

روز اول کار هنگامی که از کار به خانه بر می‌گشتم مارک زنگ زد و طبق معمول بابت رنجش‌هایی که در طول سفر باعثش شده بود، عذر خواست. داشت خوش وبش می‌کرد ولی نگذاشتم و به او گفتم دیگر نمی‌توانم. فکر می‌کنم مدت مفید رابطه‌مان تمام شده و باید از خیر آن بگذریم. اول به شوخی گرفت ولی با اصرار من متوجه وخامت اوضاع شد. سکوت کرد و نهایتا گفت:: هر طور که فکر می‌کنی بهتر است, عمل کن. من به تصمیم تو احترام می‌گذارم. انگار انتظار نداشتم. به گریه و هق هق افتادم. کاری می‌کردم که هم به آن باور داشتم و هم برایم فوق‌العاده سخت بود، ولی باورم نمی‌شد که او هم به راحتی موافقت کند، با این حال، به روی خودم نیاوردم و با هر سختی که بود خداحافظی کردم. این برای سومین بار بود که این رابطه را تمام کرده بودم و البته هر بار با اقدام مارک، و عدم مقاومت من، بعد از مدتی دوباره شروع شده بود. با وجود این، این بار جدی‌تر از همیشه بود و خودم بیشتر از دفعات قبل کارم را باور داشتم. در تمام طول راه تا رسیدن به خانه گریه کردم و وقتی خودم را در آینه ورودی خانه دیدم با چشمان پف کرده و صورت متورم و خیس، مخصوصا از خودم یک عکس گرفتم و گفتم هر وقت هوس کردم دوباره با مارک حرف بزنم، یا هر وقت او دوباره پیگیری کرد، این عکس را دوباره می‌بینم. از او خواهش کرده بودم که برای چند ماه حتی برای احوالپرسی ساده و موارد کاری هم، از من سراغی نگیرد. چون همیشه او بود که سیخونکی می‌زد و دوباره همه چیز شروع می‌شد.

قبل از رفتن به ایتالیا، از طرف شرکتی که در آن کار می‌کردم، برای شرکت در یک دوره آموزشی یک نرم‌افزار تخصصی در امریکا ثبت نام شدم. برای ویزای امریکا اقدام کردم و منتظر پاسخ ان بودم. در ایتالیا ای‌میلی از سفارت امریکا دریافت کردم که ویزای من را تایید و اعلام کرده بود برای دریافت آن به سفارت امریکا در کانادا مراجعه کنم. این به معنای سفر دیگر من در ماه بعد به امریکا بود، اولین سفر من به سرزمین آرزوها و فرصت ها. هرگز حس عجیب و غریب خیلی از آدم‌ها را برای رفتن به امریکا نداشتم و درک نمی‌کردم. ولی همان یک باری که برای ویزای امریکا از سوئد اقدام کردم و پاسخ عجیب و غریب آن را در ترکیه از سفارت شنیدم و تصمیم گرفتم از خیر ویزای امریکا بگذرم، امریکا دیگر حتی در فهرست نقاط با مطلوبیت بالای من برای دیدار توریستی نبود. با این حال، بدم نمی‌آمد که در شرایط مناسب،‌ بدون هیچ دردسر و زحمتی، از این کشور هم مثل باقی کشورها دیدن کنم. مقصد سفر من در امریکا بوستون بود. رییس انگلیسی‌مآبم گفت: به بهترین جای امریکا می‌روی. شاید هم درست می‌گفت. شهری قدیمی و علمی و فرهنگی.


 
شاید زیباترین شهر
ساعت ٩:٤٠ ‎ب.ظ روز جمعه ٤ تیر ۱۳٩٥   کلمات کلیدی: کوله بار یک زندگی - شاید زیباترین شهر

عید اولی که برای بار دوم به کانادا مهاجرت کرده بودم، به ایران نرفتم. بودن در کنار خانواده و در ایران، در موعد بهار و سال نو همیشه مطلوبم بود و به جز یکی دو بار برایم اتفاق نیفتاده بود که در تعطیلات نوروز، به ویژه لحظه سال تحویل در کنار خانواده‌ام نباشم. ولی آن سال، در کانادا ماندم چون به تازگی از سفر اروپا برگشته بودم و هنوز یک سال هم از آعاز کارم در شرکت جدید نگذشته بود. از دوستم سارا در ایران خواستم که برای عید به کانادا بیاید و او قبول کرد. به این ترتیب، هم یک بار دیگر برگه حضور و غیاب در کانادا را به عنوان یک مهاجر ظاهرا مقیم ولی در واقع غیر مقیم در کانادا پر می‌کرد و هم یک نفسی می‌کشید و استراحتی می‌کرد. کار سارا در ایران خیلی زیاد بود، گرچه به همین دلیل، درآمد قابل ملاحظه‌ای هم داشت و می توانست سالی حداقل دو بار به کانادا بیاید و حضور خود را اعلام کند. یکی دو روز قبل از سال تحویل، سارا به کانادا رسید و من به استقبال او رفتم. به دلیل اشتباهی در ارسال شماره ترمینال از سوی سارا، حدود یکی دو ساعتی در فرودگاه منتظر ماندم و از این ترمینال به آن یکی و بر عکس سفر کردم. بالاخره سارا را پیدا کردم و با هم به خانه برگشتیم. از شیر مرغ تا جان آدمیزاد در چمدان‌های او جا داده شده بود، به ویژه آن که سال نو بود و مخلفات و تنقلات مخصوص سال نو در کنار سفره هفت‌سین ضروری بود. محصولاتی را که از ایران می‌رسیدند واقعی‌تر و خوبتر می‌دانستم. بخشی از چمدان سارا به آدامس‌های ریلکس از رنگ‌ها و طعم‌های مختلف و سوپ‌های آماده مگی، که من خیلی دوست داشتم، اختصاص داشت. گل‌های بسیار زیبابیی با سلیقه خیلی خوبش همراه آورده بود که تزیین‌بخش سفره هفت‌سین شدند. سفره قلمکار اصفهانی هفت‌سین را روی زمین در طبقه پایین چیدم و آینه دیواری خانه را که متعلق به صاحب‌خانه بود و قاب چوبی زیبا و کار شده‌ای داشت، در کنار دیوار روبروی سفره گذاشتم. به این ترتیب، سفره هفت‌سین در آن سرزمین دور از خاستگاه آن، که تا قبل از مهاجرت ایرانی‌ها، چیزی از این آداب و رسوم زیبای سال تحویل و سفره هفت‌سین و مراسم مرتبط با آن نمی‌دانست، دوبرابر جلوه می‌کرد. خوشحال بودم که مجبور نیستم در سال نو و لحظه تحویل سال تنها بمانم. در هنگام سال تحویل و روزهای بعد از آن، بیشتر از روال معمول همه سال، با تک تک افراد خانواده حرف زدم و خودم را کمابیش در کنار آنها حس کردم. سارا حدود 4 هفته با من ماند مراسم سال نو در تورنتو به من نمی‌چسبید و یک چیزی کم داشت. فکر می‌کردم همه دارند فیلم بازی می‌کنند و این صحنه‌ها و مراسم واقعی نیست. برای همین با آنها ارتباط کامل برقرار نمی‌کردم. ولی برای رضایت خاطر سارا و جبران لطفی که او در حقم کرده بود، در فرصت‌های ممکن با او به مراسم و جشن‌هایی که ایرانی‌ها ترتیب می‌دادند، رفتیم و در شادی سایر ایرانی‌ها شریک شدیم. من سر کار می‌رفتم و مرخصی‌هایم را ذخیره می‌کردم. شاید برای اولین بار بود که در عمرم از این که وقتی از سر کار برمی گردم و کسی در خانه منتظرم است و کتری و قوری چای روی گاز در حال سوت کشیدن است، به حد وصف‌ناپذیری لذت می‌بردم. قبلا ااصلا متوجه این حس نشده بودم، شاید چون همیشه از آن برخوردار بودم، حتی همان زمانی که تنها زندگی می‌کردم. همواره از گوشه و کنار نزدیک، حضور آدم‌های دوست داشتنی زندگیم را در کنار خودم حس کرده بودم. من و سارا در آن ماه مثل زن و شوهرها شده بودیم. سارا می‌گفت: بدم نیست، میام پیش تو می‌مونم، تو کار کن و پول دربیار، منم کارای خونه رو انجام میدم. ولی زمان رفتن او بالاخره فرا رسید. همیشه اینطور بود که بعد از آمدن و رفتن یک مهمان یا رفتن خودم به ایران و برگشتم به کانادا، بودن در تورنتو برایم سخت‌تر می‌شد. مدتی طول کشید تا به زندگی عادی مهاجرتی خود برگردم.

بعد از رفتن سارا زیاد طاقت نیاوردم. پروژه‌ای که دستم بود را سریعتر از حد معمول به اتمام رساندم و برای یک سفر دیگر در اردیبهشت خودمان، که ماه تولدم هم بود، آماده شدم. مرخصی مورد نیازم را خریدم، یا بهتر است بگویم مرخصی بدون حقوق گرفتم. مارک که فهمید، اعلام کرد که او هم می‌آید. به این ترتیب این سفر نیز، به یک سفر دو نفره برای ما تبدیل شد. یک هتل آپارتمان در قبل منطقه توریستی رم اجاره کرد و در فرودگاه رم منتظرم بود. فضای فرودگاه رم، فرودگاه تهران را به یادم آورد. راننده‌های تاکسی و ون در فرودگاه، مسافران را دوره کرده و از آنها مقصد سفرشان را می‌پرسیدند. فرودگاه از شهر دور بود و هزینه تاکسی زیاد می‌شد. به همین دلیل، هر تاکسی یا ون می‌توانست چندین مسافر با هم سوار کند.

در مورد رم هر چه بگویم کم است. یکی از زیباترین شهرهای دنیا به گمانم ... حداقل زیباترینی که تا آن تاریخ دیده بودم. مارک گفت که رم یکی از زیباترین‌ها شهرهای اروپاست که شاید فقط شهر پراگ با آن رقابت می‌کند. پراگ را در برنامه سفرهای بعدیم گذاشتم. آپارتمانی که مارک در رم رزرو کرده بود، قدیمی بازسازی شده بود. دو طبقه داشت، طبقه اول نشیمن با یک دست مبل راحتی نه چندان نو و تمیز، آشپزخانه  با مختصری وسایل، سرویس بهداشتی و حمام. با یک وان، در طبقه دوم هم یک تخت، فضایی به عنوان اتاق خواب درست کرده بود و یک دستشویی هم در کنار آن وجود داشت. یک راه پله در کنار نشیمن، طبقه اول را به طبقه دوم وصل می‌کرد. پنجره‌های نشیمن به فضایی باز می‌شد که دور تا دور آن آپارتمان‌هایی در اندازه آپارتمان ما بنا شده بود و پنجره‌های همه آنها که به این فضا باز می‌شد، به هم دید داشتند. ظاهر آپارتمان‌های دیگر خیلی تر و تمیز به نظر نمی‌رسید. ولی همین مجموعه مسکونی، حس زندگی واقعی در وسط یک شهر اروپایی قدیمی و اصیل را، همانطور که در فیلم‌ها دیده‌ایم، تداعی می‌کرد. داخل آپارتمان تا حد زیادی شبیه خانه اجاره‌ای من در تورنتو بود. محل آن آنقدر مناسب و به جا انتخاب شده بود که بیشتر پیاده‌روی می‌کردیم. در آن سوی خیابان هم، یک مغازه فرش فروشی بزرگ ایرانی قرار داشت که نقش و نگار و زیبایی و لطافت فرش‌هایش و واژه پرشین حک شده روی شیشه‌اش، باعث غرور و همچنین ایجاد حس آشنایی در من شد.

این سفر به دلیل زمان کافی، حدود 11 روز، سفر استراحتی و آرامش‌بخشی بود، البته تا جایی که من و مارک به دلیل مشغله کاری بیش از حد او  اختلاف پیدا نکرده بودیم. او مدام درگیر لپ‌تاپ و ای میل‌های کاریش بود و چون در فضای داخل آپارتمان اینترنت قوی نداشتیم، مدام، حتی حین پیاده‌روی سرش در لپ‌تاپ بود و دنبال اینترنت می‌گشت. تا حدی تحمل کردم و خواستم که حداقل در آن سفر خودخواسته تنشی نداشته باشیم. از یک جایی به بعد جوش آوردم و اعتراض کردم. هر بار که او را می‌دیدم، احساس می‌کردم که تحملم نسبت به بعضی از کارهای او کمتر می‌شود. چند بار او با شوخی و خنده شرایط را درست کرد. ولی یک روز صبح، بعد از شبی که به همین دلایل از دست او دلخور شده بودم و قول داده بود که دیگر در آن سفر از کار و ای‌میل حرفی نزند و اقدامی کاری از او سر نزند، از خواب بیدار شدم و دیدم در تخت نیست. فکر کردم به طبقه پایین رفته است ولی با کمی جستجو فهمیدم که رفته و لپ تاپ و کوله پشتیش را هم با خود برده است. حسابی به هم ریختم. فکر می‌کردم دیگر رابطه‌مان خوب نیست که او با همه قول و قرارهایش، من را نادیده می‌گیرد و پنهانی همان کاری را می‌کند که باعث آزار و اذیت من و خراب شدن سفرمان می‌شود. پیام داد که به زودی برمی‌گردد. ولی پاسخ ندادم. دوش گرفتم و حاضر شدم و از خانه موقتمان خارج شدم. در همان چند روز به جهات و مقاصد توریستی آشنا شده بودم. به سمت خیابانی که مرکز خرید بودم راه افتادم. می‌توانستم از این فرصت هم برای قهر و دوری از او به منظور کنترل عصبانیتم، هم برای انجام امور مطلوبم یعنی خرید استفاده کنم. زنگ زد. گفت: کجایی؟ پرسیدم: تو چی؟ گفت: من که خبر دادم که زود برمی‌گردم. گفتم: قرارمان این نبود. باورم نمیشه که بعد از همه حرفا و قول و قرارای دیشبت، دوباره لپ‌تاپو برداشتی و زدی بیرون. باورم نمیشه، واقعا باورم نمیشه. توپم پر بود. ولی او طبق روال معمول با چرب‌زبانی و شوخ طبعیش سعی داشت‌ مرا آرام کند. به او گفتم که کجا هستم و اضافه کردم: کارم تمام شد خودم برمی‌گردم. زیاد طول نکشید. او را در کنار خود یافتم. با این حال، احساس بدی داشتم و نمی‌توانستم واکنش‌هایم را نسبت به او کنترل کنم. طول کشید تا دوباره به وضعیت به ظاهر عادی برگشتیم. مدام با خودم گفتگو داشتم و مثل خیلی وقت‌های دیگر به خودم اعلام می‌کردم که این آخرین سفر مشترک ماست و بعد از رفتن به تورنتو این بار، دیگر با او به طور قطعی تمام می‌کنم. فکر کردم ابتدا باید به طور کامل قطع ارتباط کنم ولی بعد از مدتی واقعا و واقعا به عنوان دوست، رابطه معمولی و دوستانه‌ای شروع خواهیم کرد. هنوز فکر می‌کردم او دوست خوبی است، ولی دوست پسر یا عاشق خوب؟ نه! در آن لحظات واقعا دلم نمی‌خواست به ادامه رابطه‌ام به مارک امیدوار باشم. روزهای بعد روابطمان بهتر شد. با هم به دیدار اسپانیش‌استپز، که به باور من یکی از بهترین‌های رم بود، رفتیم و از واتیکان این شهر خودمختار مذهبی در قلب رم دیدن کردیم. کلوزئوم را دیدم و در گوشه گوشه مخروبه‌های آن، یاد نبردهای خشونت‌آمیز گلادیاتورها و تماشاچیان بیرحم آنها افتادم که بارها شرح آن را در کتاب‌ها خوانده یا در فیلم‌های معروف دیده بودم. میادین متعدد در همه جای شهر که هر کدامشان حداقل به یک یا چند مجسمه نیمه عریان آراسته شده بود. و بنایی که نمی‌دانم به چه علت، هزاران قفل بسته به در آن وجود داشت و ظاهرا جایی بود که مردم برای حاجت‌هایشان به درش قفل می‌زدند. این ساختمان با فاصله خیلی کمی در نزدیکی میدان و آبنمای معروف شهر، تروی، با مجسمه‌های سنگی زیبای آن واقع شده بود، جایی که مردم برای بازگشت به رم، پشت به حوض بزرگ، جلوی مجسمه‌ها نیت کرده و سکه‌ای را در داخل آن پرتاب می‌کردند. من و مارک هم این کار را کردیم.  از کنار دیوارهای بزرگ محوطه ای باز در شهر رد شدیم که هنوز آثار گلوله ها و رد آثار جنگ جهانی دوم در آن باقی مانده بود. به درخواست من، به دیدن محل‌های قدیمی و معمولی رم هم رفتیم که اثری از زیبایی و جاذبه‌های توریستی رم نداشت و آثار فقر در آن به وضوح دیده می‌شد. یاد فیلم‌های مربوط به جنگ جهانی دوم و صحنه‌های آنها در رم افتادم. روز دیگر به پارک جنگلی بزرگی رفتیم و آنجا هم در کنار مجسمه‌های آدم‌های مشهور دنیا، مجسمه شاعر بزرگ پارسی زبان خودمان، فردوسی را پیدا کردم. بدیهی است که از آن عکس هم گرفتم و در فیس‌بوکم به نمایش گذاشتم. با گشت و گذار در شهر رم، یک نکته دیگر هم دستم آمد که معماری و بناسازی ساختمان‌های تهران، زادگاه خودم، تا حد زیادی نشات گرفته از معماری باستان این شهر بود، شباهت‌های زیادی وجود داشت. شاید ترکیبی از یک معماری اصیل و زیبا و یک مدرن‌سازی ناقص. هر چه بود، برآیندش به نظرم زیبا بود و به دل می‌نشست.


 
ترس از بیماری
ساعت ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳٠ خرداد ۱۳٩٥   کلمات کلیدی: کوله بار یک زندگی - ترس از بیماری

در مسیر بازگشت، و بعد از سیر و سیاحت دو سه روزه در فرانسه، به شهری که سعیده و همسرش در آن ساکن بودند و به تازگی خانه خریده بودند، رفتیم و یک شب را با آنها گذراندیم. سعیده و همسرش کماکان در فرانسه زندگی می‌کردند و امکان بازگشتشان به ایران نبود. همسر سعیده که به احتمال زیاد بعد از بازگشت دستگیر می‌شد. آنها فعال و روزنامه‌نگار سیاسی خارج از ایران محسوب می‌شدند و به همین دلیل برگشتشان به ایران ریسکی بزرگ بود. می‌گفتند که با وجود به خطر افتادن منافع شخصی‌شان در ایران، باز هم دوست ندارند از جاده انصاف و صداقت در مورد مشکلات و مسایل ایران خارج شوند. هر دو در مورد ایران و مسایل آن حرف می‌زدند و تحلیل می‌کردند و می‌نوشتند، ولی همسر سعیده بیشتر فعال بود و نقش اصلی را ایفا می‌کرد. در همان سال‌ها بیکار ننشسته بود و توانسته بود با تحصیل در رشته محبوبش، روزنامه‌نگاری، در یکی از بهترین دانشگاه‌های فرانسه، سطح حرفه‌ای خود را بالا ببرد. او باور داشت که به دلیل نداشتن اطلاعات یا دستیابی به اطلاعات غلط حتی از داخل خود ایران و توسط ایرانی‌های اپوزیسیون، ممکن است در مواردی تحلیل‌هایشان خطا داشته باشد یا اصلا درست نباشد. به هر حال، این خانواده گرم و دوست‌داشتنی و فعال، با آغوش باز پذیرای ما شدند و از هیچ لطفی دریغ نداشتند.

در راه خانه سعیده و در گذر از یکی از قصرهای قدیمی متعلق به دوره ناپلئون بناپارت در مسیر از پاریس به لیل، شاید به دلیل خستگی و یا یک سو تفاهم، دوباره یک دعوای زن و شوهری مانند داشتیم و به همین دلیل مارک می‌خواست بعد از شام برود. البته در هر صورت، او دیگر نزدیک مرز کشورش بود و دلیلی نداشت که با من به پاریس برگردد. قاعدتا من باید از آن شهر با قطار به پاریس برمی‌گشتم و از آنجا با هواپیما به تورنتو می‌رفتم. با اصرار سعیده و همسرش، مارک هم با من ماند و تا پاسی از شب همه با هم حرف می‌زدیم و مارک با کنجکاوی, تحلیل‌های همسر سعیده را دنبال‌می کرد. او با سوال‌های متعدد، به شناختش از زاویه نگاه همسر سعیده در مورد ایران می‌افزود.

بالاخره، سعیده ما را برای خواب، به اتاقی در طبقه دوم خانه جدید هدایت کرد. طبق معمول شب‌ها و روزهای آخر سفر، خوابم نبرد، به ویژه که هنوز از دست مارک دلخور بودم. ولی نزدیک صبح، با فکر این که سفرمان رو به اتمام است و ممکن است چند ماهی دیگر او را نبینم، به او نزدیک شدم و با او آشتی کردم. فکر کنم هیچ راهی برای از بین بردن کدورت‌ها و سو تفاهم‌ها موثرتر و مفیدتر از در آغوش گرفتن یکدیگر نیست. انگار همه زنگارهای تلخی، به شرط آن که دیرینه و عمیق نباشد، به یکباره ریخته می‌شود و از بین می‌رود. او صبح زود مرا تا ایستگاه قطار رساند و در آنجا یک بار دیگر اظهار عشق کرد و با آغوش گرم و زبان چرب و نرمش، و با بوسه‌های طولانی‌اش، به من اطمینان داد که هنوز مرا دوست دارد و نمی‌خواهد مرا برنجاند و ناراحت ببیند. بعد هم بابت آنچه دیروز بینمان رخ داده بود، که آن را ناشی از عدم توجه خود می‌دید، پوزش خواست. گفت که در اولین فرصت برای دیدار به تورنتو می‌آید. و آمد.

تنهایی در تورنتو خود را به اشکال مختلف به من نشان می‌داد. مثلا یک روز بدون اطلاع و سابقه قبلی، احساس درد و سوزش شدیدی در سینه کردم. اگر در تهران بودم، قطعا نادیده‌اش می‌گرفتم. ولی در تورنتو شاید به دلیل تنها بودن، به یاد از دست دادن خاله جوانم در اثر سرطان سینه افتادم و فوبیای سرطان گرفتم. به پزشک عمومی مراجعه کردم. معاینه نکرد، فقط دستور سونوگرافی داد. کل زمانی که در مطب بودم به دو دقیقه هم نرسید. قبلا در مورد اشکال سیستم پزشکی کانادا شنیده بودم و برای نوشتن در مورد آن در وبلاگم، جستجوی اینترنتی زیادی انجام داده بودم. تحقیقات متعدد و متنوعی انجام شده بود که بر اساس آنها خطای پزشکی در کانادا یکی از بالاترین نرخ‌ها را در کشورهای توسعه یافته داشت. یکی از اشکالات سیستم پزشکی کانادا بر اساس همین تحقیقات، زمان کوتاه اختصاص یافته توسط پزشکان برای معاینه بیمارانشان بود. این دانسته‌ها فقط نگرانیم را دامن می‌زد.

طبق روال رایج تورنتو، فرآیند وقت گرفتن و انجام سونوگرافی حدود دو سه هفته طول کشید. و بعد ا ز آن هم, مدتی طولانی برای این که از دکتر خبری در مورد نتیجه سونو بگیرم. چون نتیجه سونوگرافی مستقیما به دکتر ارایه می‌شد و من اطلاعی از آن نداشتم. با بی‌خبری, اضطرابم بیشتر شد. اولین باری بود که در تورنتو با فرآیند دوا و درمان مواجه شدم. بالاخره تاب نیاوردم و تلفنی از مطب دکتر نتیجه را جویا شدم. منشی گفت که مشکلی نبوده که به من اطلاع داده نشده است. ولی اگر بخواهم می‌توانم برای چک مجدد به دکتر مراجعه کنم. یک دکتر جوان ایرانی بود که در تورنتو پزشکی خوانده بود. رفتار و شاید بی‌توجهی ظاهریش و این که دکتری جوان و تازه فارغ‌التحصیل است، باعث می‌شد به او اعتماد نداشته باشم. ولی بار دیگر، جهت اطمینان به او مراجعه کردم. او نتیجه سونو را در حضور من دید و گفت فقط کیست دارم و زیاد بد نیست. فقط باید هر چند ماه یک بار، با مراجعه به پزشک آن را کنترل کنم. تنها جمله‌ای که بین او و من رد و بدل شد همین بود و یک قرص هم داد که نمی‌دانم اثر آن چه بود. بعد هم با نگاهش به من فهماند که کارش تمام شده و باید بیمار بعدی را ببیند. از مطب بیرون آمدم ولی حسم نسبت به قبل تغییر نکرده بود. انگار ناخودآگاهم می‌خواست چیز دیگری را بشنود یا این که انتظار داشتم دکتر به شیوه بهتر و اطمینان بخش‌‌تری با من صحبت کند. در عین حال، مدام احساس دردم بیشتر می‌شد و در پی آن ترس و نگرانیم هم. خودم دست به کار شدم و در فهرست پزشکان عمومی تورنتو، خانم دکتری را پیدا کردم که نظرات مثبت زیادی در مورد او وجود داشت. از همه مهم‌تر این که از دانشگاه ملی ایران فارغ‌التحصیل شده بود و بعد از چند سال کار به تورنتو رفته و در آنجا در حال گرفتن تخصص خود بود. به دلیلی ناشناخته به او اعتماد کردم و با این که مطب او دور از خانه من بود، نزد او رفتم. این جستجو و پافشاری در امور پزشکی، برای من که در ایران در بدترین شرایط به دکتر مراجعه نمی‌کردم و همیشه دفترچه‌های بیمه‌ام تقریبا نو مانده بود، برای خودم هم عجیب بود. می‌فهمیدم که تنهایی‌ام ترسم را دامن می‌زند. خوشبختانه دکتر جدید را پسندیدم. او ابتدا معاینه‌ام کرد و وجود کیست‌های متعدد در سینه‌ام را تایید کرد. ولی اطمینان داد که نوع کیست‌ها خطرناک نیست. با این حال دستوراتی را برای عدم تحریک آنها و کم کردن دردشان به من داد. سونو و ماموگرافی جدید برایم نوشت و آدرس مکان‌های مناسب‌تر و قابل اعتمادتر برای آنجام آن را به من داد. او گفت که حتما به آنها مراجعه کنم نه جای قبلی, چون دقت کار سونوگرافی قبلی زیاد بالا نیست. بعد هم گفت: خودم خبر می‌دهم و برایت وقت از دکتر متخصص می‌گیرم. این فرآیند حدود 3 ماه طول کشید ولی من با مراجعه به دکتر مختصص آرام‌تر شدم. دکتر نسبتا جوانی که اصلا مصری بود. نمی‌دانم چرا با فهمیدن این که او مصری است، یاد سینوهه افتادم و انگار خوشحال شدم. او وقت نسبتا خوبی برایم گذاشت و علت ترس‌هایم را از این بیماری، را به تنهایی و نگرانی‌های ذهنی‌ام به دلیل وجود بیماری در خانواده ربط داد، و نهایتا دارویی داد که گفت بیشتر برای رفع درد مقطعی است تا درمان بیماری. تا مدتی همین دوا و درمان ذهنم را آرام کرد. ولی به مجرد این که در اولین سفر به ایران رفتم، از طریق مریم، وقت دکتر متخصص و سونوگرافی و ماموگرافی گرفتم و این بار با نظر دکتر متخصص معروف و مشهور در این زمینه پزشکی، اطمینان کامل پیدا کردم که حداقل فعلا مشکلی ندارم. با وجود این، با توجه به سنم، باید مرتبا هر شش ماه برای کنترل مجدد به پزشک مراجعه کنم.


 
بعد از یک سال در ژنو
ساعت ۸:۱۳ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٢ خرداد ۱۳٩٥   کلمات کلیدی: کوله بار یک زندگی - بعد از یک سال در ژنو

حول و حوش روز یادبود از دست رفتگان جنگ جهانی در امریکای شمالی بود. من درخواست مرخصی‌ام را به رییسم دادم و گفتم برای هم فال و هم تماشا می‌روم، شرکت در کنفرانس ژنو و همینطور گشت و گذار 7-8 روزه در اروپا. البته تعداد روز مرخصی‌ام در ترکیب با آخر هفته قبل و بعدش حدود 10-11 روز شد. بلیط خریدم و راهی شدم. کمی هیجان داشتم. حدود یک سال بود که مارک را ندیده بودم و به قول معروف با او به هم زده بودم. با هم حرف می‌زدیم ولبی اسمش را گذاشته بودیم گفتگوی دوستانه. خودمان را گول زده بودیم؟ شاید. برای همین که مطمئن نبودم، هیجان و اضطراب داشتم. پروازم از تورنتو به پاریس بود و قرارمان این بود که مارک در آنجا به دنبالم بیاید و با هم به سویس برویم. او را در فرودگاه دیدم. درست مثل پیش‌ترها مشتاق و پرانرژی. به استقبالم آمد و در آغوشم گرفتو جمله معروف "you look great" را بر زبان آورد. هنوز آغوشش گرم بود. انگار که اصلا با او به هم نزده‌ام و زمان درازی از آخرین دیدارمان نمی‌گذرد. همه هیجان و اضطرابم باز هم مثل همیشه در یک آن دود شد و به هوا رفت. خوشحال بودم که نباید تظاهر به خوشحالی کنم و واقعا خوشحالم.

راه افتادیم. ایده‌ای دقیق از طول مسیری که در پیش رویمان بود، نداشتم ولی با اتومبیل راحت و مجهز او، به نظر نمی‌رسید سفر سختی در پیش داشته باشیم. بنا را بر این گذاشته بودیم که ابتدا بدون توقف در فرانسه، به سویس برویم و خود را به کنفرانس برسانیم و گشت و گذاری در آن کشور همیشه بی‌طرف داشته باشیم و در مسیر بازگشت، بیشتر در فرانسه بمانیم. در گذر از مسیر کوهستانی مرزی بین فرانسه و سویس، از دیدن زیبایی‌های شگفت‌انگیز طبیعت، حیران و هیجان‌زده بودم، ولی در عین حال شباهت زیادی بین مناظر اطرافم با مناطق شمالی ایران می‌دیدم، فقط یک تفاوت وجود داشت و آن تمیزتر بودن محیط بود که بر زیبایی‌ها و اعجاب این مناظر چشم‌نواز می‌افزود. کوه‌های سرسبز در هاله‌ای از مه سفید، که تا پایین‌ترین سطح ممکن روی آنها کشیده شده بود، قرارداشتند و در بخش بزرگی از مسیر، ما را همراهی می‌کردند. یاد کارتون‌هایی می‌افتادم که در برنامه کودک و نوجوان تلویزیون خودمان دیده بودم، بل و سباستین، بچه‌های کوه آلپ و ...

گاهی برای استراحت  می‌ایستادیم و در کنار این مناظر عکس می‌گرفتیم یا در یک کافه رستوران در کنار یک شهر کوچک یا روستای کوهستانی چیزی می‌خوردیم. البته طبق معمول این نوع سفرهایمان، مارک مقدمات سفر را کاملا مهیا کرده بود و خوراکی‌ها و نوشیدنی‌های متنوع و  وسایل پیک نیک مفصلی هم همراهمان بود. در گذر از مرز بین فرانسه و سوییس، ماموران پاس‌هایمان را گرفته و ضمن مرور آن، علت سفرمان را پرسیدند. پیاده نشدیم. خوشبختانه  مشکلی وجود نداشت و رد شدیم. با خودم فکر کردم اگر تنها بودم و مارک به عنوان یک اروپایی همراهم نبود، شاید همه چیز به آن سادگی برگزار نمی‌شد.

هتلی که مارک رزرو کرده بود در نزدیکی یک ایستگاه قطار شهری واقع شده بود و تقریبا در محدوده مرکزی و شلوغ شهر. پس از پذیرش در هتل، بلیط‌های حمل و نقل عمومی رایگان را برای استفاده در مدت اقامتمان در آن هتل به ما هدیه دادند. فکر خیلی خوبی بود. یک بار دیگر فهمیدم که در بسیاری از شهرهای اروپا، سیاست حمایت از حمل و نقل همگانی واقعا و عملا اجرا می‌شود نه فقط با حرف و شعار.

مارک در کنفرانس ارایه داشت و من فقط برای همان روز در کنفرانس حاضر شدم. او البته مجبور بود یک روز دیگر را هم به دلیل ملاقات‌های حرفه‌ای که برای او برنامه‌ریزی شده بود، به کنفرانس برود. بنابراین، من یک روز آزاد داشتم. آن روز را به خرید و گشت و گذار تنهایی در شهر گذراندم. خوشبختانه با بلیط حمل و نقل همگانی رایگان و نقشه‌ای که در دست داشتم، پیمودن شهر، به ویژه محدوده‌های داخلی آن سخت نبود. کلی خرید هم کردم، کاری که معمولا در انجامش با مارک راحت نبودم. حوصله‌اش کم بود و گاهی مرا مجبور به خریدی می‌کرد، صرفا به دلیل این که زودتر صحنه خرید را ترک کنم. تازه او دوست نداشت که من پول زیادی را صرف خرید سوغاتی برای دوستان یا خانواده‌ام کنم. به نظرش من خیلی ولخرج بودم. برای همین، شاید کمی بدجنسانه ترجیح می‌دادم در هر سفری حداقل یک روز بدون او به خرید بروم، در حالی که او دوست داشت تمام لحظاتمان را با هم بگذرانیم و مقدار خریدش را تا حد ممکن کم کنیم.

ژنو هم از آن شهرهای اروپایی بود که به دلم نشست. شهری زیبا و در عین حال آرام، و البته که هرچه به نقاط مرکزی شهر فرومی‌رفتیم، شلوغ‌تر و متراکم‌تر. ولی گشت و گذار در آن آسان بود. خوشبختانه مردم زبان انگلیسی را هم به اندازه زبان فرانسوی بلد بودند و ارتباط برقرار کردن اصلا سخت نبود. از این سفر، یک پالتو بارانی حسابی برای زمستان‌های سرد و سخت تورنتو خریدم که حسابی به کارم آمد. روزهای دیگر را  با مارک به گشت و گذار در دومین شهر پرچمعیت سویس، اختصاص دادیم. دریاچه ژنو زیبایی‌های این شهر را بیشتر به چشم می‌آورد و از آنجا که من یک جهانگرد علاقمند به امور سیاسی هم بودم، با مارک به دیدن مقر سازمان ملل در زنو هم رفتیم. باید اقرار کنم که در سفرهایی که با مارک داشتم، به عنوان یک توریست، احساس خیلی خوبی داشتم. از این که با یک راهنمای تور اروپایی همه زوایای پنهان و پیدای شهرها را کشف می‌کردم و قصه‌های راست و دروغ پشت هر کوچه و خیابان و ساختمانی را از گوش یک آشنا و دوست نزدیک و صمیمی می‌شنیدم، و هر از چند گاهی هم از نوازش‌ها و بوسه‌های عاشقانه او بهره‌مند می‌شدم، بیشتر از یک توریست و جهانگرد معمولی لذت می‌بردم.

شبها بعد از گشتن در شهر و غذا خوردن و نوشیدن در رستوران‌ها و بارهای معروف و بین‌المللی ژنو، به هتل برمی‌گشتیم و تازه هوس فیلم دیدن می‌کردیم. بعد از یک سال دوری، شب‌های اقامتمان در هتل هم خیلی پرشور و هیجان بود و تجسم و تصویر واقعی رجعت دوباره بعد از یک به هم زدن رابطه و هجران یک ساله بود. ولی کم کم باید ژنو را ترک می‌کردیم. سفرم به نیمه رسیده بود و برای نیمه دیگر، برنامه فرانسه داشتیم.

 


 
شادباش
ساعت ٥:٥٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٢ فروردین ۱۳٩٥   کلمات کلیدی: خارج از موضوع - شادباش

دوستان عزیز، نوروز و بهار 95 بر شما مبارک. با آرزوی تندرستی و آرامش و شادی و رفاه و ضلح و دوستی برای شما و همه مردم. روزگارتان بهارانه و پرطراوت.


 
← صفحه بعد